راز گل بهارنارنج به قلم ویدا چراغیان
پارت هشتاد و پنجم :
لحظه ای ساکت شد و دستان چروکیده اش را به هم سایید. کمی بعد در ادامه گفت:
- بترس از روزی که پاره ی تنت عینهو شمع جلو چشمت آب بشه و یه روزی به خودت بیای و ببینی واس خاطر حرف مردم نه خودت زندگی کردی نه گذاشتی اون دختر طفل معصوم زندگی کنه.
سعید سرش پایین بود و حتی به اندازه ی یک پلک زدن هم جنب نمیخورد. دهان عزیزه مثل چوب کبریت خشک و مثل زهر مار تلخ شده بود. خم شد و تکه ای پولکی از پیاله ی بل

لطفا صبر کنید...

اکرم بانو
0لابد بابک اگه بهوش هم بیاد اون ادم سابق نشه